ياوران ولايت


دو لطيفه از ملا نصر الدين

  اشتباه در عسل بوده نه در پرونده  : در زمان ملا نصر الدين قاضي بود كه از هر كه رشوه مي گرفت به نفعش قضاوت مي كرد . از قضا روزي ملا سر معامله با كسي دعوايش شد كه حق به ملا بود ولي نتوانستند به نتيجه برسند. تصميم گرفتند فرداي آنروز به محكمه قاضي بروند . شب ملا به فكر فرو رفت كه نكند كه قاضي به حق قضاوت نكند وحقش پايمال شود . اين بود كه نيمه شب برخاست و كوزه اي را تا نزديك دهانه خاك و روي دهانه را  عسل ريخت وكوزه را همان وقت به خانه قاضي برد و به او داد. فرداي آنروز به محكمه رفتند و ملا به حقش رسيد . بعد از چند روز كه قاضي خواست از عسل استفاده كند بعد از ريختن كمي عسل يكدفعه كاسه اش  پر از خاك شد قاضي كه وضع را چنين ديد سخت عصباني شد و ماموري را صدا زد و به او فرمان داد كه پيش ملا برو و بگو كه اشتباهي در پرونده رخ داده وقاضي تو را احضار كرده. مامور به نزد ملا رفت و پيام را رساند . ملا در جواب مامور گفت : به قاضي بگو اشتباه در عسل بوده نه در پرونده.؟!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 پولهاي خداداي   : روزگاري براي ملا گرفتاريهائي پيش آمد و نياز شديد به هزار دينار پول داشت ولي نمي دانست چگونه آن را تهيه كند .خلاصه موقع نماز سر بسجده گذاشت و با خدا راز و نياز كرد وگفت اي خدا تو خود مي داني كه من به هزار دينار پول نياز دارم و هيچ كسي بهتر از تو نمي تواند مشكل مرا حل كند خود ميداني !من از تو هزار دينار مي خواهم واگر يك دينار هم كم باشد قبول ندارم و بايد همين الان هزار دينار به من برساني .

در همسايگي ملا يك مرد كليمي زندگي مي كرد كه شبها در پشت بام مي خوابيد وگاهي در خانه ملا فضولي مي كرد و سرك مي كشيد و در همين لحظات هم طبق معمول از دريچه پشت بام خانه ملا ناظر راز ونياز ملا با خدا بود و يكدفعه شوخي اش گرفت و نهصدو نودو نه دينار در كيسه اي گذاشت و از بالا روي سر ملا انداخت .

ملا بدون توجه به هيچ چيز كيسه را برداشت و پولها را شمرد وديد نهصدو نودو نه دينار است فورا گفت خدايا شكرت ميدوني من هم سخت نمي گيرم و بي ادبي كردم اون حرفو زدم انشاء ا... بعدا اون يك دينارو هم ميدي.

مرد كليمي كه باز از بالا شاهد اين ماجرا بود و ديد دستش از همه چيز بريده فورا به خانه ملا آمد و شاكي شد وگفت كه اين كيسه پول از من است .

ملا نيز قبول نكرد وگفت پولها از من است و خدا به من رسا نده و من از تو پول نخواستم و تو هم از كجا مي دانستي من پول مي خواهم ؟ خلاصه مرد كليمي گفت من شاكي هستم و بايد بيائي نزد قاضي برويم.

ملا گفت : قاضي در شهر است و از اينجا تا شهر راه زيادي است و من در اين وضعيت هيچ مخارجي براي راه ندارم و اگر شاكي هستي بايد مخارج راهم را به اضافه  يك اسب براي سوار شدن و يك دست لباس  براي پوشيدن به من بدهي .

مرد كليمي ديد چاره اي ندارد قبول كرد و پيش قاضي رفتند و مرد كليمي ادعاي حق كرد . قاضي به ملا گفت ادعاي اين مرد را شنيدي آيا ادعايش را قبول داري ؟

ملا با خونسردي گفت : جناب قاضي اين مرد ديوانه است من از خدا پول خواستم نه از اين مرد 

 اصلا اين مرد از كجا مي دانست من پول نياز دارم جناب قاضي اگر چند لحظه ديگر بگذرد اين مرد مدعي اين اسب واين لباسها نيز ميشود.

مرد كليمي متحير شد وگفت آقاي قاضي اتفاقا همين طور است و اسب ولباس هم از من است.

ملا گفت :  جناب قاضي بفرما  نگفتم ؟!

خلاصه قاضي با ديدن و شنيدن اين اوصاف  ادعاي مرد كليمي را بي اساس خواند و جريان به نفع ملا خاتمه يافت . مرد كليمي كه با عصبانيت به ملا نگاه مي كرد ملا در جواب نگاهش گفت :

برو خدا را شكر كن كه به خاطر فضولي و سرك كشيدن در خونه مردم از تو شكايت نكردم ؟!

...