دلم می خواست ديو ژن باشم

زمانی که اسکندر مقدونی به اوج قدرت خود رسیده بود و غرور ریاست داشت روزی با عده ای از فرماندهان و سربازان سپاهش از نقطه ای در شهر می گذشتند در آن زمان پیرمردی حکیم و دانشمندی با زندگی بسیار ساده ای به نام دیو ژن در شهر زندگی می کرد که در این موقع در کنار دیواری نشسته و آفتاب گرفته بود که اسکندر و گروهش به او نزدیک می شدند .  روبروی او که رسیدند به طرف او ایستادند بطوریکه سایه آنها اطراف دیوژن را گرفت و او بدون کمترین توجهی به آنان منتظر رفتن آنان بود . اسکندر که او را نمی شناخت و از بی توجهی او متعجب بود نزدیکتر رفت و گفت :  ای پیر مرد نام تو چیست ؟

پیر مرد گفت :  دیو ژن . اسکند ر گفت : ای پیر مرد از من چیزی بخواه تا به تو بدهم .

دیو ژن گفت : من از شما  فقط یک چیز می خواهم و آن اینکه از جلو آفتاب کنار بروید چون قبل از آمدنتان من از نور آفتاب استفاده می کردم.

اسکندر که به غرورش بر خورده بود مدتی با تعجب به او نگاه کرد و سپس خطاب به گروهش گفت : اگر اسکندر نبودم دلم می خواست دیو ژن باشم ،  و سپس به راهش ادامه داد .

/ 0 نظر / 11 بازدید